سيد محمد باقر برقعى

3072

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مغتنم بشمار فرصت تا نگويند اين و آن * ملت ايران به علم و ارتقا مايل نبود آرزوى جان به غير از وصل جانان هيچ نيست * كاشكى « گلشن » تن اندر اين ميان حائل نبود از ياد مىروند هر روز ، زين خراب غم‌آباد مىروند * جمعى كه هفتهء دگر از ياد مىروند اين زندگى حلال كسانى كه در جهان * آزاد زيست كرده و آزاد مىروند چو غنچه چند تنگدل از غم نشسته‌اند * آنان كه همچو گل همه بر باد مىروند با غم ندارد ارزشى اين عمر و اى خوشا * آنان كه شاد زيسته و شاد مىروند از فرّ عشق باد صبا و نسيم صبح * با دسته‌گل ، به تربت فرهاد مىروند بيدادگر مباش به ياران ، كه بندگان * چون « گلشن » از در تو ز بيداد مىروند سند افتخار بستم به زلف يار ، دل بىقرار خويش * كردم به دست خويش سيه روزگار خويش چون من مباد كس كه ز بيداد روزگار * مهجور و دور مانده ز يار و ديار خويش گر پيش خلق حمل نمىشد به ضعف نفس * اقدام كرده بودم بر انتحار خويش غم بىشمار و دهر جفاكار و من اسير * دور اوفتاده از وطن و غمگسار خويش از ما بگو به خصم كه افتاده‌ايم ما * ديگر ميازما تو به ما اقتدار خويش « گلشن » اگرچه در ره آزادى وطن * نفىام نموده‌اند ز يار و ديار خويش ليكن خوشم كه يك دل صدپاره‌اى به كف * دارم از اين سفر ، سند افتخار خويش